|
شعر
|
وقتی زمین با کفش هایش نقشه کشیده
تا گوش های تو را کر کند
روی پنجه های من حساب کن
.
.
.
من از جانورانی که درونم قدم میزنند
اهلی ترم
با پای من راه میرود
و گوشه های من آنقدر گرفتار اوست
که به نشستن
عادت کرده ام
مثل درختی که فکر میکند
زمین
از ریشه هایش آویزان است
خودم را قطع میکنم
تا جهان از من سقوط کند
اما زمین
بااااز به زمین می اُفتد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه ...جایی برای نبودن نیست
پس درشت بنویس !
ساعت از بیست و هشت هم گذشته
.
.
.
پس تو
چرا
هنوز دروغ میگویی ؟
همه چیز مرتب است :
دامنم را با پیرهن یقه دارم ست میکنم
پول هایی برای خرج کردن دارم
و ... درد هایی برای کشیدن
من ها را روی هم گذاشتم
و رنگها را به هم مالیدم
خاکستر تنها کسی ست که از من میچکد
اما هنوز نمیدانم باید از کجا بریزم
.
.
.
از او
از او
یا
از او
زیاد به روزنامه ها نگاه نکن
و نه به فرشته هایی که موهای همدیگر را میکشند
بیا ببین
لای شیار های انگشتم سیاه شده
و ببین
چطور همه ی یخ هارا بدون دست آب میکنم
...
اگر من
به من و من اجازه دهد