|
شعر
|
هر وقت پیاده میشوم
کوچه روی من راه میرود
از شباهتی که با آسفالت دارم
چند تا تیر برق کف کفشم فرو رفته
شاید سبک تر از زمین شدم
کجا خوابم برد ؟
کجا عرض شدم ؟
باید روی رفتارهای پایم تجدید نظر کنم
باید این راننده ی خوش صحبت رو پیاده کنم
تمام یادداشت ها و لقمه ها
توی یک کتونی سفید با راه های سبز
گوشه ی راست کمد جا مونده
چرا نشسته م ؟
سرد شده بود
خورشید رو با یه سی دی ریختم تو صفحه ت
جالبه که ما با این همه فلز و پردازشٍ اطلاعات
هنوز راه میریم
زیر خاک از هوا پر شده
حالا بالا و پایین یک خاصیت مشترک دارند
همه چیز رخ میدهد
بی آنکه نیازی به سوختن کالری باشد
همه ی اتفاق ها می اُفتند
پایین
یا
بالا..........
رنگِ پچ پچ هایی که حواسم را پرت میکرد
بر اثر مرور زمان رفته
شکافتن هسته یا بریدن گوشت ؟
...
سرم را با تیغ تیز کردم
اما هنوز گرد فکر میکنم
.
.
.
(اینجا چشمامو ریز میکنم و با گردن کج میپرسم ):
چند کیلویی ؟
(خب... واقعا برام مهمه)
اونقدر تو چشمات زل میزنم که کور شی
اگه هستم
باید منو ببینی !
اگه نرده هست ... باشه ! میشینم !
ولی دم ارتفاع !
خودت هم از فاصله ی زمین و هوات گیج میری
تمام ماشین های اتوبان رو میشمرم ...
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
یک
.
.
.
شب همیشه تاریک است
و روز همیشه هست...
کمی آنطرف تر
... پشت دایره
فاصله نوک تمام تیز هارا گرد میکند
فقط چند متر فاصله
سیاه و سفید را خاکستری میکند
وتمام لباس های آویزان و سبیل های زرد و شیار های خالی
به اندازه ی یک دگمه میشود
که به جای بستن راه گلو
خستگی را باز میکند
...
کمرت را محکم بگیر
و دست دوم ات را به زمین فشار بده
ایستادن به همین سادگیست
نماز روزه گرفته
و مسجد به حرمسرا رفته
خدا هم لخت خوابیده
گناه ات را با سرکه در دبـٌـــه بریز
عجب مزه ی خنده داری دارد ترشی !
روی جعبه نوشته شده بود :
مصرف شو
طرز استفاده :
بلند شو
موارد ایمنی :
لطفا پس از خاک شدن لاشه ی خود را تا انتها بپوسانید
مواد قابل بازیافت است
.....و چند تا علامت و دایره که هیچ وقت نفهمیدم
هیچ وقت نفهمیدم