|
شعر
|
آهای کارشناسان و چهره های فرهنگی !
بگویید چگونه دیوانه نشویم !
از سیاهی که با فلسفه ورزی روشن است
.
.
.
از این ادامه ی طولانی و
جاده های خم اندر خم
و پیچ در پیچ
که در خون من است.... !
...
چگونه دیوانه نشویم ؟
خودم را به خواب زده بودم
.
.
.
در آغوشت همه چیز داشتم
به جز هوا...
.
.
.
من اضافه بود
کاش وقتی کلید و موبایل و عینکم را از دستم جدا میکردی
این موجود مزاحم را هم کنار اشیا میگذاشتی
آخرش هم آویزون شدم به چوب لباسی
همه اینجان
یکی از بس بیخوده اومده تو بازی لباسا
یکی از بی کسی
یکی هم مثل من از خستگی
شنیدم زمین هم از یه میخ خودشو آویزون کرده...
و خورشید هم خودشو پهن کرده زیر تشک
تا همیشه صاف و اتوکرده بمونه...
دلم از دست مرز هایی که نیستند گرفته
چرا اینجا خبری از خط نیست
تا بین چیز ها بکشیم
مثل بین : من / تو
مثل تخته های کودکی : خوب ها / بد ها
مثل اون آسمون لعنتی : بهشت / جهنم
چرا اینجا از اون خطِ خبری نیست ؟
بین راست و دروغ !!!
از این کوچه میترسم
که همیشه یه آدامس میچسبونه ته کفشم
معلوم نیست این آدما با خودشون چی حمل میکنن
مواد ؟
سکس ؟
هیچی ؟
مرگ ؟
یا ساندویچ مغز ...؟
دروغ نشسته رو شونه ی چپم
اون یکی هم که اسمشو یادم نیست
.
.
.
.
.
.
. ... یادم نیست کجا نشسته
....
...
..
همه و همه و همه
فقط توی یه شهر
فکر کنم بهتره از جرم و چگالی ش هیچی نگم
همه تو یه ایالت
توی یه رستوران
و سر یه فاضلاب میشینن
...
کاش یه خط بود
به ضخامت دیوار چین...
یا یه کیسه ی نازکِ ضدِ حشره
.
.
.
تا میکشیدم دورِ تو
...
.