این بار که زخم هایت را بستی
به پوست هائی که از هم جدا میشوند
به نمک
به فلز های داغ
عادت کن
.
.
.
عادت کن اگر تکیه میدهی به چاقویم
به ریختن ... عادت کن
شعر
این بار که زخم هایت را بستی
به پوست هائی که از هم جدا میشوند
به نمک
به فلز های داغ
عادت کن
.
.
.
عادت کن اگر تکیه میدهی به چاقویم
به ریختن ... عادت کن
از فراغت خاطر در عذاب بود
پس به او درد دادیم
تا رستگار شود
(کتابی مقدس آیه ای مقدس)
از در رد نمیشد
پنج بازوی اضافه به تن داشت
و هیچ وقت خانه را ترک نکرد
دستانم دیگر برای دایره های ِ صورتت جا ندارند
حالا هر چقدر که میخواهی زیبا باش
دامن های گلدار بپوش
و آستین هایت را تا هر کجا که خواستی بالا بزن
تا هر وقت نگاهت میکنم
دایره های صورتم ...
دستانم را پر کند
پر از کفش ام
و به راه رفتن فکر نمیکنم
از این تضاد های عجیب در اروپا هم پیدا میشود ؟
شماره ی وکیل ات چند بود ؟
باید مهاجرت کنم
خودم را به زمین میبندم
تا وقتی مرا روی مدارش میکشد
پوستم از اصطکاک ِ کهکشان کنده شود
و به استخوان میرسم
به چوب هائی که برای مداد تراشیدم
حالا که کلمات بازی شان گرفته
چه فرقی میکند مغز دارد این مداد... یا نه
شبیه صحنه های مرگ بود
بینهایت خوشبخت بودیم
و صدای خنده ی بچه می آمد
گربه ها دیگر حیا نمیکنند
سبزی ها را دم حجله پاک کن
تا من از نبض هایی که نمیزنی سازی را که نمیزنم کوک کنم
نگران این شعر هم نباش
اصلا متوجه منظورش نمیشوم
نه .. متوجه نمیشوم
که چرا زنی برای آمدنم کیسه ی آبش را پاره کرد
منظورم را نمیفهمم
میدانی که ..
خواهرانم دو مادر داشتند
در تمام ِ طولِ سرما
پرده ی اتاق کیسه ها را پر کرده بود
و من با چراغ های روشن
و لباس هایی که از تنم هر روز می افتاد
به ساختمانی که مغزش از انبوه بدن های زنان ویران است
خیره میشوم
و ... نمیترسم
حتی وقتی بلند شدن موهایت را به رخ میکشی
تا دم گوش
تا گردن
تا کمر
تا باسن
نه ... نمیترسم
تو هر روز کم میشدی از قند ها
و من هر روز تکه های بدنت را میکشیدم بیرون
از ناخن ها
باید بترسم ؟
از خدایانی که هر روز به سادگی ِ غذائی که میخورم
دفع میشوند ...
باید بترسم از بی رنگی ؟
از سیاه ؟
و این ترسناک است
من میترسم
الف
ب
پ
ت
ث
ج
چ
ح
خ
دال
ذال
ر
ز
سین
شین
صاد
ضاد
طا
ظا
عین
غین
ف
قاف
کاف
گاف
لام
میم
نون
واو
هه
یه
حوصله ندارم
شعر را خودتان بسازید
(طرز کار : هنگام چسباندن حروف مواظب باشید لا به لایشان گیر نکنید)
زمینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
| من
من |
_______|_______
|
| من
. |
|
تو
لطفا در این محل یک کلمه ی مناسب نصب کنید
( ؟ )
زمینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غـــــــــ
...
این علائم تیره مدرکی ست بر وجودم
محکم تر از این ممکن نیست
...که باشم
پشت کاغذ نشستم
روبروی رفتن
کمی به چپ
کمی به راست
داستانی نیامد
: حق نداری انقدر نزدیک بشی .
: چرا ؟
: چون آدما زشتن .
: آدمی ؟
: چه جورم !
ما سه نفر بودیم
جاده را کنار زدیم
و از ساعت پیاده شدیم
خاک بلند شد
درست به قامت ِ من یا کمی بیشتر
و ساعت رفت
مثل شمش هایی که از رطوبت ام پائین میریخت
ساعت رفت
انگار
... برای همیشه
"من که اصلا حوصله ی مردن نداشتم"
و "او که میمرد هر روز"
و "آن که به مرده هایش مینازید"
هر سه
به دایره فکر میکردیم
که چقدر از همه ی اشکال ِ هندسی خالی تر است
و چقدر حوصله ی مردن ندارد ...
ما واقعی هستیم
و این همان خوابی ست که هیچ وقت رهایمان نمیکند
درست همان قدر آزار دهنده
که هر ظرفی را نمیشود با ماشین ظرف شوئی شست
مثل قابلمه
و ماهیتابه های بزرگ
همه ی دست های من را
به جرم طولانی بودن
میتوان پس زد
و همه ی راه رفتن هایم را میتوان به سنگ بست
...و این خوابی ست که هیچ وقت ... رهایم نمیکند
قفل و کلید به در
و دستگیره خوب روغن خورده
همه چیز آماده ی باز شدن است
بازی رو ول کردم
و خط هارو با خودم کشیدم
هیچ وقت نذاشتم توپی از زمین خارج بشه
بازی هنوز به راه بودبین بازیکن یک و دو
اما من و خط از زمین خارج شده بودیم